ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
434
قصص الانبياء ( فارسى )
آن شب بادى برخاست سخت و خيمهاشان مىكند و ديكهاشان به هوا در مىبرد و به زمين مىزد . و آن باد همچنان مىآمد تا ازيشان كس نماند الّا همه بهزيمت شدند . چون روز شد ياران رسول نگاه كردند كس را نديدند ، در افتادند و آن مالها همه بغنيمت گرفتند بىجنگ ، و بازگشتند . چون رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلّم بمدينه آمد هنوز سر و ريش گردآلود بود . فاطمه گفت يا رسول اللّه فرود آى تا سر و ريش تو بشويم . چون رسول فرود آمد خواست تا خود را بشويد . جبريل عليه السّلام آمد كه يا رسول اللّه سر و ريش مشوى و ببنى قريضه رو و ايشان را نيز اسير كن . رسول فرمود تا طبل بزدند و برنشستند ، و روى ببنى قريضه نهادند . خبر با ايشان رسيد ، بحصار درشدند ، و رسول عليه السّلام بيامد و آب ايشان را بگرفت ، ايشان كوزهاء تهى بر دهن نهادندى و چنان نمودندى كه بنزديك ما آبست ، و جنگ ابتدا كردند ناگاه تيرى در چشم سعد بن معاذ آمد . سعد از آن سخت دردمند شد ، دعا كرد و گفت يا ربّ جان من برمگير تا من كينهء خويش از بنى قريضه نخواهم . پس بنى قريضه هيچ حيله نيافتند . از رسول امان خواستند . رسول گفت شما را امان دهم به حكم سعد بن معاذ . گفتند او را از ما دردى رسيده است ] a 412 [ او حكم كند بر ما ببتّرين حكمى . پس چاره نيافتند از حصار به زير آمدند و در پاى سعد افتادند . سعد گفت تخت مرا بصحرا بيرون بريد . ببردند . سعد گفت تا كى دل مردمان نگاه دارم و حق خداى را سبحانه و تعالى بجاى مانم . حكم كردم كه ايشان را بكشند و زن و فرزند ايشان را ورده « 1 » كنند . آنگاه ياران درافتادند و مىكشتند و زن و فرزندانشان اسير مىكردند .
--> ( 1 ) - ظاهرا : برده